تبليغاتX
خلوت تنهایی


                  نمی بخشمت!

                          هیچ وقت....

+تاریخ چهارشنبه 14 دی1390ساعت 18:50 نویسنده غزاله |

 

اگر میدانستی چقدر دلتنگم

انقدر میانمان "فاصله "به یادگار نمیذاشتی...

 


من با اتیش تو خودمو دود کردم....

و تو

هیچ وقت نفهمیدی


پ.ن: هیچ چیز بدتر از اون لحظه نیست که وسط بحث متوجه میشی که حق با طرفت هست و تو رسما داری زر میزنی ..

پ.ن۲: لطفا چراغ هارا خاموش کنید! من میخوام تنها به سمفونی باران گوش بدم!

+تاریخ جمعه 20 آبان1390ساعت 19:43 نویسنده غزاله |

 

اون حس لعنتی که به سراغم میاد

حالم از خودم

از تو

از زندگیم

از دوستام

از تنهاییم

بهم میخوره....

پ.ن: گاهی وقتا احساس میکنم من باید بمیرم!

روزی یه نفر بهم گفت چرا میخوای بمیری وقتی میتونی زندگی یه نفر دیگه باشی....

من زندگی هیچ کس نیستم! حتی خودم!

+تاریخ شنبه 7 آبان1390ساعت 23:18 نویسنده غزاله |

 

 میدانم که نمیدانی این روز هایم

چقدر طوفان زده است

وقتی که تو زیر سایه یک برگ گل

بر روی شن های نرم ساحل اسوده خوابیده ای

از تو توقعی نیست که حال دریا را بفهمی... 

  


 من را فراموش نکرده ای

فقط ازم دور شده ای

انقدر دور

که فراموش کرده ای

اینجا کسی منتظر توست...


از  بارش اولین برف با تو عهد بستم

تا روزی که برگردی انجا سر همین جاده زیر همین برف

منتظر تو بمانم..

انقدر نیامدی

تا یخ زدم

شکننده شدم

ترک خوردم

فرو ریختم

 

 

چقدر این عکس شبیه منو توهه...نه شاید فقط شبیه ارزو های گذشته منه بی توهه...

 

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيدا

 

نه اشتباه نکن

نه زیبایی تو

نه محبوبیت تو

مرا مجذوب خود نکرد

ان هنگام که روح زخمی مرا بوسیدی

من عاشقت شدم...

 

حرف نوشت:به یاد ۹ مرداد ۸۸!یادت هست؟

 

من بازیگر نمایشنامه تو هستم

وتو شاهزاده ان نمایشی که ملکه قصه ها را میبوسی

و من از دور تو را نظاره میکنم....                         مژگان ضحاکی

 

به یاد اخرین سه شنبه شهریور ۹۰! چقدر تلخ بود!

روزی که تیر خلاصو زدی...مرسی که راحتم کردی...حالا میتونم هر وقت که دلم خواست برای همیشه راحت بخواهم....

 


هرز نوشت: حرف ها توی گلوم راه هوارو بستن...دارم خفه میشم!

روز هایم جهنم شده...جهنمی سرد!

ای کاش نمیرفتی تا اینگونه روز هایم به گند کشیده نشود....

روح من در حال ابتذال است بد فکر نکن هنوز به اندازه تو کثیف نشده ام!!!

هر یک گناهی که مرتکب میشوم در نامه اعمال تو هم ثبت میشود...خودت را  گول نزن!

همه میدانند که مقصرشان تویی!

لعنت به تو...

 

+تاریخ جمعه 15 مهر1390ساعت 20:46 نویسنده غزاله |

طعم گسی که این روز ها دهانم را پر کرده

به خاطر سیبی است

که اشتباها گاز زدم!

عرق پیشانی این روز های من

ثمره سنگینی بهت و بی تفاوت است

که این روز ها در قلبم رخنه کرده!

من خسته ام از این اسم بد شانس

که روی پیشانی ام خورده!

من خسته ام که یک اتفاق

هزاران بار به شکل های مختلف  رخ میدهد

و هزار نوع  امتحان که همه شان

 نجابت 

 پاکی

وصبر

مرا میسنجند!

تا بدانند  ایا هنوز شکر گزارم ؟

تا کی باید این بغض را در گلو خفه کنم

و لبخند بزنم و به دختر غمگین درون اینه بگویم بیخیال! به در...!

من خسته ام از ملافات باکسانی شبیه تو که همه عطر تو را میزنند

جلوی من که مینشینند مثل تو پر از حرف اند

پر از خستگی

پر ازترس

پر از سر درگمی

پر از عقده

که تا به چشمان منتظر من میرسند

سرشان را پایین میاندازند

 و به عقربه های ساعت خیره میشوند

مثل مسافران قطاری که تا پای حرف های تنها نمیکت ایستگاه مینشنند

سوت قطار کشیده میشود و باید بروند!

من خسته ام از جهانی که مردمش

در جام های خود

لجن مینوشند  

و مست میشوند 

 و با دهان های بد بویشان

شعر عشق و وفاداری میخوانند...!

من پر از حرفم!

و کاغذ های دنیا برای نوشتنشان کم و

واژه صغیر تر از انیست

که بتواند جهان این روز های مرا به زبان بیاورد!

مرا ببخش اگر نقش راوی را بازی میکنم که

نمایشنامه را از روی کاغد های

 بی منطق

بی امضا

اما

پر قصه

پر خاطره

و پر عشق باز گو میکنم!

من این روز ها در قفسی از تنهایی رها شده ام!

و نمیخواهم از این قفس رها شوم!

چون که میدانم نه بال های خاکستر شده ی من حال پرواز دارد

نه جهان خاکستری اطرافم توان پذیرش من را!

نمیخواهم تحمیل شوم. نمیخواهم زیادی باشم و یا حتی ترحم انگیز

نمیخواهم درک کنم که دنیا ی اطرافم چقدر بیرحم است

چون که میدانم هنوز کرم های ابریشم شوق پروانگی دارند

گرچه میدانند نه اسمان مثل قبل ابیست

نه گل ها دیگر مثل قبل میخندند

چون من هنوز ایمان دارم به انسان های خوبی که

شبیه من در خودشان پنهان شده اند

چون هنوز ارزویم این است

روزی در اغوش معشوقه ام

در کنار فرزندانم

پرواز پروانه ها را تماشا کنم!

 


من سال های سال مرده ام

تا اینکه یک دم زندگی کردم

تو می توانی

یک ذره

          یک مثقال

                         مثل  من بمیری ؟

                                                                       قیصر امین پور

 

من: این مخاطب خیلی "خاص" داشت!اقای روسری فروش!

اصلا منو نمیشناسی! اما من امثال تورو زیاد دیدم!اما با این حال........


اگر از این دوست داشتن گریه میکنم به من نخند!

من برای تو گریه نمیکنم!

من اشک هایم را برای تو ریخته ام!

من اشک میریزم نه واسه اینکه

تو نیستی

نه واسه اینکه تو رفتی

نه واسه این که ساعت ۳  دیگه برام ساعت خاصی نیست

نه!

 من  برای این اشک میریزم که میترسم  دوباره ان روز های تلخ را با کسی دیگر تکرار کنم!


پ.ن:مترسک انقدر دست هایت را باز  نکن

 کسی تورا در اغوش نمیگیرد...

ایستادگی همیشه تنهایی دارد!

 

مخاطب خیلی خاص نوشت: سیگارت را با او روشن کن! تکلیفت را با من!

دیشب نوشت: سوت پایان را بزن...من حریف هرزگی تو و احمق بودن خودم نمیشوم...!!!!!

خود نوشت: میدونی اب نمک چیه؟چیزیه که اقای احساسی به خیال خودش منو گذاشته توش! زهی خیال باطل!

یواشکی نوشت: خدا جون فقط منو ببخش!!!!

حس نوشت: برای اولین بار دلم میخواد مهر بشه! اینم حرف من در مورد جایی که از مهر میرم!

درد من حصار برکه نیست! زیستن با ماهی هاییست که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده! (درد کمی نیست!)

من خودمم نمیدونم چمه!:

وضعیت خوبی ندارم

مرا ببخش!

دستم از اشیا رد میشود

رد میشود از تلفن

فراموشت نکرده ام

فقط کمی...

کمی مرده ام!

                            رسول یونان

+تاریخ دوشنبه 28 شهریور1390ساعت 17:59 نویسنده غزاله |

جوهر خودنویسم را خودم مینوشم

تا اگر روزی کسی شبیه تو از من پرسید

چرا برایت دیگر چیزی نمینویسم

نبود جوهر خودنویسم را بهانه کنم!

یاد ان جوک لوس افتادم

که هیچ وقت مرا نخنداند

تنها به پوزخندی واداشت!

قبل از تو پوزخند را نمیشناختم

و با تو  با پوزخند اشنا شدم

و بعد از تو پوزخند رابه جای خنده باور کردم!

اه جقدر ذهنم اشفتس!

مثل یک شهر شلوغ

انگار همه ی چراغ ها با هم سبز شده اند!

تو عاشق سرعت بودی

و بودن با تو مثل

خوابیدن وسط اتوبانی است شلوغ

که پشت فرمان همه ی ماشین ها تو نشسته ای!!!

 


گاهی به دلم میگویم

دیگر بس است

یکی باید تابلو های اتاقت را صاف کند

تا کسی نفهمد روزی این جا زلزله امده است!!!!


پ.ن۱:بلند ترین شاخه ی درخت تنها یک واژه را میفهمد و ان هم تنهاییست!!!

پ.ن۲:حتی ارایش هم نمیتواند گودی زیر چشمم را بپوشاند!

پ.ن۳ میدونی یکی از سخت ترین لحظات زندگی چیه؟ اینکه هر بار که میری داروخانه خرید محبور باشی به متصدی داروخانه توضیح بدی که این کرم ضد چروک دور چشم قوی رو برای مادرت و مادر بزرگت نمیخوای بلکه برای خودت میخوای!!

اونم یه لبخند مصخره تحویلت میده و ابلهانه میگه تو دیگه چرا؟؟؟؟

هه خبر نداره......

پ.ن۴: میدونی یکی از بهترین خبرای دنیا چیه؟ اینکه دکتر چشم پزشکت بهت بگه که تا سال دیگه با عمل و لیزرو... دوباره چشمای ضعیفت مثل قبل سلامت میشه و تو دیگه مجبور نیستی هر وقت لنزاتو دیدی اون روزایی که چندین ساعت گریه کردی تا چشات به این روز افتاده رو به یاد بیاری!!!!

پ.ن۵:برنامه ماه عسل بدجوری روم تاثیر میذاره!

پ.ن۶:جهان جای عجیبی است اینجا هر کس شلیک میکند  خودش کشته میشود! رسول یونان

حرف دل نوشت: این روزا ساکتم نه جلوی کسی اشک میریزم نه یله میکنم نه کودکانه عاشق میشم نه برام مهمه کی به یادمه کی نیست دیگه حتی برام مهم نیست که تو برمیگردی یانه؟ نکنه مردم؟

وقتی فاطمه بهم گفت تو خیلی محکمی فهمیدم که بهم افتخار میکنه فهمیدم که سر سخت شده ام  همونطور که میخواستم! همونطور که همه میخوان!

خدایا مرسی که تو اوج بد بختیام کسی مثل فاطمه رو بهم دادی تا بتونم خودمو جمع و جور کنم!

درگوشی نوشت:

دیگه برام مهم نیست که برنگرده چون من چه با اون چه بی اون زندگیمو میکنم ولی هرچند محکم اما گاهی زخمش بد جوری میسوزه جوری که اشکم در میاد! ولی مهم نیست چون بازم میخوام  فاطمه بهم افتخار کنه!

+تاریخ جمعه 14 مرداد1390ساعت 18:31 نویسنده غزاله |

چه فرقی میکند که شب ها

در اغوش چه کسی بخوابم

وقتی که تو حتی برایت مهم نبود

وقتی پیش تو می ایم لخت باشم یا پوشیده!

چه کودکانه خندیدی

وقتی که گفتم

 قسم بخور تا دروغت را راست باور کنم

و چه کودکانه گریستم وقتی که فهمیدم

تمام راست ها دروغ بود و من هیچ بودم!

دیگر برایم مهم نیست اگر روزی حرف هایم را خواندی

افکار پوچت چقدر دقیق نوشته هایم را کلبد شکافی میکند

تا جمله ای برای محکوم کردن من پیدا کند

وقتی که حتی قسمتی از ان افکار هم سهم من نیست!

چقدر انسان ها عجیب شده اند

چقدر تو عجیب بودی

و من میدانم برای عجیب بودن باید کثیف بود!

من تو را همیشه ادمی بی سر میبینم

در خیابان ها بی سری

در پل ها بی سری

در دست شویی هم بی سر بودی

وقتی که دنبال جورابت میان

رخت خواب هایت میگشتی بی سری بودی

چرا که همیشه سرت را درون قفسه سینه ات فرو برده بودی

تا شاهد باشی که هر ثانیه چقدر قلبت سیاه تر میشود!

و هیچ وقت نفهمیدی که قلبت از کمبود هوای پاک

درون سینه ات

هر روز کبود تر میشود !

من بدون محاکمه محکوم شدم زیرا که جرمم اشکار بود!

من جرم کردم

من عاشق شدم(اووووووووووووق)

و تاوانش را دادم

من تاوانش را هر شب زیر پتو روی بالش خیس از اشکم دادم!

وقتی که حکمم را پشت تلفن همراهم دادن!

و نمیدانم چند بار باید اعدام شوم

وقتی که هر روز روزی هزار بار اعدام شده ام!

 


صدای زنی جوان گوشم را پر کرد:

"تو که جوانی و پاک برایم دعا کن"

و رفت

و نفهمید چه تهمت بزرگی زد!!!

 


پ.ن: این بود داستان دوستیه من و تنها رفیقم طناب دار!

پ.ن۲:گاهی وقتا به سیگار حسادت میکنم که چه مستانه ازادیش را به رخم میکشد وقتی که وجودش

مضر است! همیشه همه ی چیز های مضر ازادند!!!

پ.ن۳: توی ماشین توی ترافیک توی هیاهوی اهنگ های جدید عصار اون قدر ناخن انگشتم را محکم کندم که خون اومد!

و انقدر در سیاهی اسمان غوطه ور بودم که دیر فهمیدم چقدر انگشتم میسوزد!

پ.ن۴: گاهی وقتا در اوج باکرگی احساس فاحشگی میکنم!

+تاریخ چهارشنبه 5 مرداد1390ساعت 14:25 نویسنده غزاله |

دلتنگی چه دردناک است وقتی که

نه امیدی باشد

و نه جاده ای

و نه حتی صدای پایی...

و

انتظار بهار چه بیهوده است

وقتی که درختان این سرزمین

از طبیعت

 تنها زرد شدن را اموخته اند

 ..................

نمیدانم ایا خداوند اسم تورا

در نوک انگشت اشاره ام حک کرده

که هربار انگشتم را در ته فنجان فشار میدهم

اسم تو در تاریکی فال نقش میبندد؟

..................... 

چقدر ترحم انگیزه وقتی که

میدانم تنها هنگامی باعث افتخار تو میشوم

که لبخند مضحک و تمسخر امیزی

 بر لب داشته باشم در حالی که

بغض در گلویم چهره ام  را بنفش میکند

 احمقانه ادعا کنم بین ما چیزی نبوده است!!!

 


 

معامله با تو

معامله با بادبادکی کاغذی

معامله با باد.تصادف.سرگیچه.دریا

هیچ وقت با تو احساس نکردم با چیز ثابتی مواجه ام!

غلطیدم از ابری به ابری

کودکی نقاشی شده بر سقف کلیسا!

                                                       "نزار قبانی"

 


خود نوشت:امشب لاک پشتم مرد!!! هنوز تو شوکشم!!!خیلی براش گریه کردم و میکنم!

دلم خیلی گرفت خیلی مظلوم بود!تو بد شرایطی بودم که فوت کرد!خیلی دوسش داشتم!کاشکی نمیمرد!خیلی نامردی!

دل نوشت: به قول قیصر امین پور:من با همه وجودم خود را زدم به مردن!!!

هوس نوشت: دلم میخواد تنها برم مسافرت! تنهای تنها!

 دلم میخواد برم کنسرت علی لهراسبی و با اهنگای البوم ۱۴ اش هم داد بزنم هم زار!

دلم میخواد برم رو پشت بوم زیر بارون اهنگ گوش بدم و سیگار بکشم!{ البته نمیکشم بکشمم به کسی ربطی نداره!}

دلم میخواد یه روز که بی حوصلم وقنی میام گوشیمو چک کنم شماره ی تورو روی صفحه اش ببینم!

دلم میخواد مثل اخرین بار که دیدمت بیام از دور تماشات کنم! تو از کنار من رد بشی وقتی نگاهت به کفشاته یه دل سیر نگاهت کنم !

پ.ن۱:برای من این درد سنگین بود خیلی سنگین!و نا عادلانه!

پ.ن۲:تا حالا شده تو خیابون راه بری و حالت از همه چی بهم بخوره؟نه عزیزم اشتباه نکن اون از الودگی هوا نیست اون از الودگی ادماست !!!

پ.ن۳:وقتی خاطراتو مرور میکنم مخصوصا جاهای خوبشو اتیش میگیرم!

نمیدونم کدوم چشم ناپاکی دوستیمون رو چشم زد!

شایدم چشم نزدن تو زیادی هوا ورت داشت!!!

پ.ن۴:دلم خیلی برات تنگ شده!کجایی!!!چرا اینجوری شد؟؟؟

پ.ن۵:دیگه تقریبا هیچ دوستی ندارم شاید دوتا یا سه تا!این جوری ارامشم بیشتره!

به قول عصار: دیگه دارم توی هق هق گرگ بارون زده میشم!

پ.ن۶:نترسم که بادیگری خو کنی......تو با من چه کردی که با او کنی!   " حامد محمدی عزیز"

پ.ن۷:این مخصوص یک و چندین نفر ادمه: حالم از تک تکتون بهم میخوره!برین گم شین!

حالم هیچ خوب نیست!!!

خیلی خستم!خسته و غمگین اما محکم!

 

+تاریخ یکشنبه 2 مرداد1390ساعت 20:50 نویسنده غزاله |

      دوباره نیستی تو شعرام حرفی واسه ی گفتن ندارم

       دوباره نیستی و بغض گلومو میگیره باز کم میارم!

 

+تاریخ سه شنبه 28 تیر1390ساعت 13:3 نویسنده غزاله |

 

چهره ی عجیبی رو به روم نشسته!

میگه:چرا انقدر شوکه ای؟

چی بهت گفته که انقدر بهت زده ای!

خبر از دلم نداره!

ورق های تاروت و تندپشت سر هم میندازه!

همه ی کارت ها پوچ اند!

همه کارت ها به من میخندند!

اسم تو که می اید همه ی کارت ها نحس میشوند!

ان دو چشم به من خیره میشود و ارام میگوید فراموشش کن!

به همین راحتی!

دیگه بر نمیگرده!

یه نفر دیگه تو زندگیشه!

شک میکنم!

دوباره نیت میکنم!

ورق های پاستورو دونه دونه پرت میکنه جلوم و میگه فلانی پوچه فراموشش کن!

و ...

از اخرین حرفش سرم گیج میره! انگار تموم کردم! تموم شدم! شک داشتم مطمئن شدم!

دو تا از اون قرص های ابی رو میچپانم گوشه ی معدم!

۳ تا ژلوفن ۴۰۰!

۲ تا کدئین!

یه دونه از اون زرد کوچیکای مخصوص سردردام!خوب میشم!

هر شب خواب صدای های درون دستگا ام ار ای رو میبینم!

صداهایی شبیه صدای یه کامیون که انگار داره از رو من رد میشه که حتما رانندش تویی!

معلوم نیست جواب این یکی چی میشه !میدونم مثل قبله! هممون سر کاریم!

دلم گرفته وحشتناک!

دلم بیشتر میگیره وقتی به این فکر میکنم چه زود حیف شدم!

پچ پچ دوستام بعد یک سالو نیم هنوز ازارم میده!

حیف غزاله!

اره حیف غزاله که به چه روزی افتاد!

و بعضی حرف هاشون خوشحالم میکنه!

غزاله تو هیچی از دست ندادی!

به دورو ورت نگاه کن! به خودت تو اینه نگاهه کن!

راست میگه من هیچی از دست ندادم فقط اعصابمو از دست دادم!

اه فاطمه چقدر خوبه که تو هستی تا من باشم!

دلم گرفته از همه جی! افسرده نیستم!

دل تنگ نیستم!

ناراحتم! بد جوری!از اون ناراحتی ها که هرچقدر هم شاد باشی فراموش کردنش سخته!

خدایا راضیم به رضای تو!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خیلی پستی!

یه مشت دروغ!

دارم صفحه وبت رو نگاه میکنم!

الحق والانصاف بازیگر ماهری هستی!مثل وقت هایی که برا من نقش بازی میکردی!

چه تماشاگر زود باوری!ولی من ازمیون تماشاچیا خارج شدم!

چه تماشاگران زود باوری!تازه میفهمم چرا وقت بازی استرس نداری چون تماشاچیا رو گاو فرض میکنی!

خسته شدم از درون ولی از پا نیفتادم یه بار منو به خاک زدی ولی من بلند شدم!

چرا انقدر دروغ میگی؟ خسته نشدی!

به خودم قول دادم دیگه به اون جای لعنتی نرم تا احساس تهوع بهم دست نده!

برو بمیر بابا!کی از خدا و پیغمبرو فروتن بازی حرف میزنه! تو و این حرف ها! تو مغرور نبودن!

هر وقت که یادت میفتم از ته دل برات این  ددعا رو میکنم!

امیدوارم خداوند عمر طولانی بهت بده و در هر ثانیه از این عمر سالم و سلامت زندگی کنی و تا اخرین لحظه زجر بکشی!

تا پشیمون نبینمت نمیبخشمت!

خوشم میاد نفرینام خیلی خوب میگیره!

امیدوارم عین سگ پشیمونی و ذلالتت رو ببینم!

هیچ وقت نمیبخشمت! چون بدجوری دل منو شکستی!خیلی بد و تاوانش رو من پس دادم!!

فقط چند نفر هستن که میدونن من تاوانشو چقدر بد پس دادم! کسایی که هنوز با گریه های من گریه میکنن!

تو نفهمیدی چه گندی به زندگیم زدی!ولی خدا بهت میفهمونه!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

             برو خداروشکر کن که مادرم ساطور را از جلوی دستم برداشته

            وگرنه یا دست خودم را میزدم تا دیگر تورا طلب نکند

              یا گردن تورا میزدم تا دیگر جلوی من قد اعلم نکنی!


پ.ن۱:این دردی که من میکشم

درد بی تو بودن نیسـت...

تاوان با تــــــو بودن است

 

پ.ن۲:چگونه میتوان به تاول های پـــا گفت

تمام مسیر طی شده اشتباه بود؟

حامد محمدی

 تورو خدا دست از سرم بردارین!

 

دوستان عزیزم خواهش میکن اپ پایین رو هم بخونین خیلی دوسش دارم این دوتارو پشت سر هم اپ کردم!لطفا نظر فراموش نشه!

 

 

 

+تاریخ یکشنبه 12 تیر1390ساعت 1:4 نویسنده غزاله |

چند روزی در دلم اشوب بر پا بود!

احساس تهوع!

تعفن!

سر گیجه!

انگار دور گردنم لجن جمع شده و دارد مرا خفه میکند!

میدانستم دردم چیست!معده درد قدیمی کاره ای نبود!این تو بودی که در درونم اضافه بود!

و اذیتم میکرد!

تورا  بالا اوردم

تورا دیدم که درون کثافت دست و پا میزنی!

چقدر کوچک و حقیر شده ای!

 


تمام شد!

این قصه به پایان رسید!

و این نمایش به پرده ی اخر

این بار حتی تماشاچی هم کف نزد و چراغ ها خوش ماند!

این بار نقش اصلی اخر داستان زنده نشدو فرشته ی نجات از پشت هیچ پرده ای ظاهر نشد!

باورم نمیشود!

که از این نمایش نحس انقدر استقبال شود و خواهان تکرار!

 بازی تمام شد

و این تو بودی که باختی!

قهرمان داستان من بودم که اسطوره شد!  

و این من بودم که اسکارگرفتم برای اخرین صحنه!

صحنه ای که تو مردی و من با غرور برگ های خشک را از روی قبرت کنار میزنم!


از زندگیم حذفت کردم برای همیشه!

من همیشه از گربه ها و گربه صفت ها بیزار بودم!

دلم برات میسوزه!احساس ترحم وجودمو بر داشته!

و مطمئن باش دیگه اسمی ازت نمیبرم!

تو ته کشیدی!

فقط اینجا میتونم دردودل کنم با خودم!


اهای کلاغ ناشی به گندم های مزرعه چشم ندوز که هنوز مترسک شب ها با چشمان باز میخوابد!

تورا شبیه کرکسی میبینم که خیال خوردن جنازه من رو در سر داره اما زهی خیال باطل!

اینو مخصوص اونی زدم که دماغ درازش توی کفش من!

+تاریخ شنبه 4 تیر1390ساعت 23:53 نویسنده غزاله |

حالم ازت بهم میخوره

 تهوع سبز رنگی جلوی چشمانم میرقصد!همرنگ چشمان تو!

خودم محکم تو گوشم میزنم که یادم باشد چقدر تو بی لیاقتی!

 که چرا اشتباه کردم!!!

 تو لایق این سیلی بودی به جبران وقتی که مرا با سیلی محکمی از شوک اخرین حرف هایت در اوردند!!!

 ای کاش میتوانستم تو را به انچه لایقی برسانم! طوری که صدایش همه ی شهر را پر کند!!!

 تا همه بفهمند فرشته قصه های شب های مهتابیشان همان دیو زشتو سیاهیست که کابوس هر شب من است و تنها برای انها نقش بازی میکند!

 نترس بزدل ترسو!هنوز همه خوابند و تو ارام میتوانی توی مرداب خودت گند هایت را بپوشانی!!! ____________________________________________________________________ همه ی مردم این شهر خوابند تنها من بیدارم که من هم میدانم نمیخواهم با گند زدن به زندگیه حماقت بارت تو را بد بخت تر از اینی که هستی ببینم! گرچه تو جوری به زندگی من گند زدی که هیچ وقت نمیشه و نمیتونی جبرانش کنی!!!

اهای دلقک اب نبات چوبی بدست!

! انقدر مضحکی که تا اخر عمر بهت میخندم!!!!به تو و بچه بودنت!

 از خودم... از اسمم....از زندگیم..از این وب...از اسم این وب...از تو از اسمت...از زندگیت...از وبت....از قیافت از اجرا از شب ... متنفرممممممم...

تو یه اشغالی!انداختمت دور!ً

. حالم بهم میخوره از زمستون! از تو! از گذشته! از اینکه هرجا پا میزارم تو هستی!!!!!!

 تو خاطرات گند و تلخت!

هیکل نکبتت رو از زندگیم حذف کردم!

برو! تو ارزونی همون جماعت کرکس صفت!

من از سرت زیاد بودم و تو بی لیاقت! واسه این بود فاصله افتاد!!!!

تو را با همه بدی هایت از یاد نخواهم برد! نفرینت کردم! بد جور!!! نمیدونی خوردی یا نه ولی مطمئنم میخوری!!!وقتی دلمو شکستی نفرینت کردم و سپردمت دست خدا امیدوارم بفهمی از کجا خوردی!!!! خدا جواب اون همه خندیدن به اشک های منو بهت میده!

یادته اشکای منو! وقتی تو کنار اون بی شرف بودی من سر نماز برای سلامتیت دعای توسل میخوندم! هه چقدر احمق بودم!

 میدونم روز های خوشت روز های با من بودنت بود از بس به من و سادگی من خندیدی!!!!

خیانت کار!

بزدل !

ترسو!

بی وجدان!

سلام مرا به وجدانت برسان و اگر بیدار بود ازش بپرس چگونه شب ها اسوده میخوابد؟؟؟ حامد محمودی

من عاشق وب این اقای حامد محمودیم! 


 

پ.ن۱: میدونم بی دغدغه و فکری داری روزارو سپری میکنیو شدی بیخیال ما! میگیی امثال من دورو ورت زیاده هان؟؟؟اینایی که میگی کدومشون وقت سختیت  کنارت بودن!!! هان!!!

پ.ن۲: ۳ تا اهنگ ارمین منو وحشتناک یاد تو میندازه!

یعنی این یارو انقده به درد بخوره که باعث شده حال تو ازم بهم بخوره ؟ از منی که همه جوره با تو بودم منی که به دور از حاشیه و اتو بودم!

کاشکی هیچ وقت تو زندگیم این مسیرو نداشتم!!!

چقدر تورو دور نگه داشتم از دشمنا . یه ادم خوب ساختم از یه انگشت نما!ماها واسه ماه ها بعدمون حرف زده بودیم! همه چی خوب بود همه چی زود زود میگذشتو تنها غم من غم این روز بود که تو بری و من گله کنم از دست تو . من عاشقت بودم دقیقا بر عکس تو!

جای تو رو پر کنه واسم چه ادم دیگه ای ! من تورو میخوام که تو هم تو یه عالم دیگه ای!

تو یه ادم دیگه ای تو زندگیت هست! تو زندگیت من چه نقشی داشتم! واسه تو با دوروبریا چه فرقی داشتم؟؟؟

پ.ن۳:فکر میکنی واسه من ادم های خیلی خیلی بهتر از تو کم؟؟؟ نه دل منه که احمقه! خودم دارم خفش میکنم! خودش فهمیده که چقدر دوست داشتن تو حماقته!از خامی در اومده! خیلی وقته!

خاطراتو مرور که میکنم نمیدونم باید کدوم حرفتو باور کنم؟روز های بدو یا دقایق خوش رو؟

 

 

+تاریخ یکشنبه 22 خرداد1390ساعت 16:40 نویسنده غزاله |

 

قطار میرود

تو میروی

تمام ایستگاه میرود

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال

 در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاه

تکیه داده ام!

                                                               "قیصر امین پور"


 پ.ن۱: گاهی وقتا حالم از خودم بهم میخوره که یه روزی عاشق تو بودم!

پ.ن:

پ.ن: امروز رفتم سر قبر همکلاسی سال پیشم! اامروز مراسم سالش بود! اما دیروز در اصل سالش بود!  دلم میخواست فقط من اونجا بودم خودمو پرت میکردم رو قبر  و زار میزدمو میگفتم به خدا زمین جای قشنگی نیست که بتونم نحملش کنم! خودت اینو میدونستی!سمانه جان تورو خدا منم ببر!!!!!!!!!!!

پ.ن: حالم از همه چی بهم میخوره! یه جور حس تهوع نسبت به همه چیز دارم! جدیدا همه حرف ها تکراری شده برام!

پ.ن۷: وقتی دیروز اشکام ریخت دوست فاقد درکم شروع کرد به چرندیات گفتن بهش یه لبخند  زدم! تو دلم و با چشمام بهش گفتم زر نزن اشغال! و اون خفه شد! کاشکی وقتی دل میگیره جایی باشه که راحت بتونم اشک بریزم!

+تاریخ یکشنبه 24 بهمن1389ساعت 16:52 نویسنده غزاله |

افکارم. اشفته در ذهنم می پلکند...

انگار خاطرات شلوغی ذهنم را دوست دارند که مدام در ان قدم میزنند...

 شاپرک سرخوش درونم را گوشه ای محکوم به نشستن میکنم تا به دنبال گلی از جنس شادابی در وجودم بیهوده نگردد...

از هیاهوی وازه ها خستم! سکوت مسکن این خستگیست!علامت های سوال منتظر پشت چراغ قرمز پرسش گیر کرده اند...تمرین صبر میکنند!

چه تلخ مینویسم...تلخی که مزه ی شور اشک میدهد! تلخی نوشته هایم از جاپاهای تو در خاطراتم ریشه میدوانند! ریشه ای سخت و محکم همچون سنگ و سنگ همچون دل تو!

وازه ها را با خیسی اشک بر روی کاغذ میچسبانم... این چه حسی است؟ همچون خاکستر سرد. تیره. سبک!

غرورم  که پیر و شکسته شده احساساتم را در کوچه ی بن بست انتقام گیر اورده  و به تیرک بی عدالتی بسته ا و با ترکه ی خود خواهی ان را به باد کتک میگیرد و خود خواهانه میگوید : شکست من تقصیر تو بود!


 خود نوشت: نشسته ام پشت مانیتور!ذهنم پره از رنگ های خاکستری!تیره! اما سنگین! به طوری که گاهی این سنگینی به سرم فشار میاوردو سرد درد های همیشگی را میگیرم!

چشمانم غمیگینه و لب هام ساکت...حرفی برای گفتن ندارد اما چشمانم شاید!

به گوشی موبایلم خیره میشوم...همراه همیشگی درد هام! ازش کلی خاطره دارم! از نگاهش! که همیشه مظلومانه به من میگه:

من میدونم تو چی کشیدی! همه ی مکالمه هایمان را شنید...هق هق گلویم را حس کرد و اشک های جاریم را نوازش!

تو نگاهش پره ترس...شاید از تنهایی میترسه!


پ.ن: شکسپیر میگوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم میاوری. شاخه ای از ان را امروز به من هدیه کن!

پ.ن:دوست‌داشتن کسی که لایق دوست‌داشتن نیست، اسراف محبت است …..... "علی شریعتی".

پ.ن: مردم چه قدر احمقند چه اعتقادات پوچی دارن! چه راحت اعتقادات پر مغزو مفید را عقب مانده میپندارند سخن خدا را فراموش کرده اند و سخنان تازه به دوران رسیدیشان را برای دیگران حلاجی میکنند مدام تکرار میکنند وصدایشان ازارم میدهد!خدا یا مرا ببخش بابت حرف هایم: خدا را میخواهند در چمدانی کوچک قرار در دهند و در ذهن خود مدفون کنند! چه احمقانه!

خدایا نگران  فرستادن عذابت هستم ولی منتظر نیستم چون میخواهم همه ی مارا ببخشی! میدونم میبخشی!

پ.ن:یه روز یه دوست بهم گفت: ادما دو دسته اند: یا کثیف به دنیا میان یا کثیف میشن! تو از کدومی؟

پ.ن:انگار روح پدرت نمیخواد دست از سر من بر داره!پیغامشو چیکار کنم؟ بهت بگم؟ نگم؟ اگر نگم اون دنیا خرمو میگیره! اخه میدونم خودتو به نفهمی میزنی! إبه خریت! چیکار کنم !از این همه ادم که دوروبرتن چرا من باید این حرف پدرتو بهت بگم!

از خودشم پرسیدم فقط حرفشو تکرار کرد! نا خود اگاه دوسش دارم! دیدنش بهم ارامش میده بر عکس دیدن تو که انگار جن دیدم! زالوی عزیزم ۵ ماهه دارم به این قضیه فکر میکنم که چطوری پیغام پدرتو تو اون مغز پوکت حالی کنم!

به قولم دوستم فاطمه:بازم از اون خوابا! که مو بر تن ادم سیخ میکنه!

پ.ن:یه عالمه حرف با همه دارم که تو سکوت خلاصشون میکنم!

 

 

+تاریخ چهارشنبه 29 دی1389ساعت 19:26 نویسنده غزاله |

از خودم... از اسمم....از زندگیم..از این وب...از اسم این وب...از تو از اسمت...از زندگیت...از وبت....از قیافت از اجرا  از  شب ...

متنفرممممممم....

حالم به میخوره از زمستون!حالم بهم میخوره از تو! از گذشته!

از اینکه هرجا پا میزارم تو هستی!!!!!! تو خاطراتت گند و تلخت!

هیکل نکبتت رو از زندگیم حذف کردم! برو! تو ارزونی همون جماعت کرکس صفت!

+تاریخ چهارشنبه 29 دی1389ساعت 17:1 نویسنده غزاله |

خنده ی امروز من از ته دل بود...

بدون مزه شور اشک!

تهی از حس محزون تنهایی!

به دور از واژه ی غم!

امروز تنها نبودم! با کسانی بودم که تنهاییم را برای ساعت هایی از من گرفتند! بین دستایشان بازی اش دادن! و تنهایی من به خاطر سر گیجه گیج شد و از من دور!

با کسانی بودم که شادی را دست به دست از وجودشان به وجود من هدیه کردند! برای ساعت هایی!

امروز شادی در چشمانم میدرخشید! روشن تر  خورشید!

امروز تنها نبودم با انسان هایی بودم از جنس فرشته که غمگینی ام  برای ساعت هایی

مانند برفی که زیر پایم اب شداز وجودم نیست شد!

ای کاش این ساعت ها هیچ گاه به پایان نمیرسید!

ای کاش به جای تکرار لحظه های تلخ این ساعت ها هر ثانیه تکرار میشد!

افسوس...!


امروز شاد بودم! خندیدم!

شادی برای قلبم و خنده برای لب هایم غریبه بود! نا اشنا!

اخرین بار که رد پای خنده را روی لبم دیدم وقتی بود  که اشک بر چشمانم جاری نبود....

از ان روز بیش از یک سال میگذرد!


امروز با سه تا از دوستانم رفتم برف بازی! شاد ی مردم مرا به وجد اورده بود! شادی اش غیر قابل توصیف است! پارک گفتوگو بودیم و در میان دیگران!

ابتدا ۴ نفر بودیم و شدیم ۹ نفر! هیچ گاه این پنج نفر را که به ما ملحق شدن فراموش نخواهم کرد چون برایم لحظه هایی را افریدند که از خلقتشان دیرزمانی بود که نا امید بودم!

من در میان این ۸ نفر خوش بودم! من امروز خندیدم! از ته دل! بی انکه بغضی در گلویم منتظر تولد اشک هایم باشند!

ای کاش دوباره برایم تکرار شود! ای کاش بار دیگر ان پنج نفر را ببینم!خونشون ۳ تا کوچه از پاییین تره! خیلی دوستشون دارم! دلم براشون تنگ شد!

امروز از اون روز هایی بود که هیچ وقت ممکنه تکرار نشه!

پ.ن: این خنده که میگم خنده ی از ته دل بودااااا! خند ه ای که وقتی تجربش کردم از هیچ چیز ناراحت و افسرده نبودم! افسردگیم را از یاد برده بودم! احساس خوشبختی کردم!

دلم براشون تنگ شد خیلی زیاد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ایکاش شما هم بودین!

+تاریخ یکشنبه 26 دی1389ساعت 18:0 نویسنده غزاله |

 

روز هاست خنده هایم کوتاه شده اند

و شادی هایم ملال اور و مختصر!

و انچه ارامم می کند

همین تکرار ها و مرور های خلوت و بدون توقع است

روز هاست تلاش میکنم تا او را مدفون کنم

و برایت مراسم ترحیم بگیرم تا همه چیز ختم شود!

اما هرچه تلاش میکنم

میبینم تو یک روح سر کش تمام نشدنی هستی

و انچه خاکستر میشود دل رنجور و ضعیف خودم است!

روزهاست میخواهم بدون بوی عشق

بدون طعم بیقراری بدون واژه و اشک بدون بغض ناتمام

همه چیز را تمام کنم...!

اما انچه که تمام نا تمام من میشود تویی!

کاش نمیشناختمت...

کاش با مهربانی هایت اشنایم نمیکردی!

کاش در روح سرگردان من زنده نمیشدی

امان از این کاش های بی درو پیکر! امان...!


پ.ن:گاه فراموش میکنم که" نمیتوانم فراموشت کنم"!

پ.ن۲: گاهی خنده بیخ گلویم را میگیرد!

اخرش هیچ کس نفهمید نا خوشی من چیست!

همه گول خوردند...!                                   "هدایت"

پ.ن۳:به شاخ و برگم اعتماد نکن!...تکیه بر هیچ میزنی...!من درخت خوش باوری بودم که

به موریانه ها باختم!!!

اما نه

من به زالو ها باختم!!! زالو های چشم سبزی با ظاهری زیبا که خونت را میمکند!

 


این روز ها من پره دردم...کاشکی میدونستم اون روز میرسه که برمیگردی عزیزم! برمیگردی؟! هه چه خیال خامی!!!

کاشکی هنوزم بچه بودم...کاشکی هنوزم گریه هام با یه تی تاپ  بند میومد! 

خسته شدم از دروغ...سوزش چشمانم  از گریه های شبانه ام اشک را به چشمانم دعوت میکند و باز هم همان بازی همیشگی! هر روز میپرسند که قرمزی چشمانت از چیست و من با بغض در گلو سوزش چشمانم به خاطر لنز هایم را بهانه میکنم!

از روبه رو شدن با تو ترس دارم!خرج دیدن تو برایم حتی به چشم نمیاید! به اندازه سوار شدن دو اتوبوس! ولی گذشته از این ها من برای رو به رو شدن با تو نیازمند هستم به چشم هایی که نبارد! به دلی که دوباره نبازد! به دستی سنگین که نلرزد! به ذهنی ارام که درونش مته  دریل روشن جا خوش نکرده باشد!  به نگاهی منتظر نباشد! به صدایی که درونش التماس نباشد!  کدامیک از این سربازان با من اند؟ تا ارتش اراده ام را به رخ ات بکشم!

از همه بیشتر از این میترسم که نگاه غریبه ات را بر من بدوزی و بگویی که " به جا نمیاورم!حتما اشتباه گرفتین! انجاست که صدای سیلی دست کینه ای من که دو ساله انتظار دستانت را میکشند  بر صورتت مرا یادت خواهد اورد!!

امروز گریه کردم ! مثل دیروز!  و دیروز ها!!! دیروز تولدم بود چه خاموش!چه غمگین! چه محزون!مثل هر سال!مثل پارسال!

چه عادلانه رفتار کردم!برای تولدم شاخه گل رز  سفیدی خریدم! تنها یک شاخه!

 برای تولدت بی انکه باشی..بی انکه بدانی شاخه گلی سفید خریدم ...تنها یک شاخه ! گوشه ای گذاشتم! برایم نماد تو بود! پژمرد! خشک شد! اما برایم نمرد!!!

 

 

+تاریخ پنجشنبه 23 دی1389ساعت 15:6 نویسنده غزاله |

 

برای خواندن شعر لطفا به ادامه مطلب برید

 




پ.ن۱: چه خوش خیالم!...به فکر اینکه دوباره تو بهم زنگ میزنی شباتاصبح بیدارم...
این روزها فهمیدم داری چیکار میکنی...یه حسی بهم میگه بر میگردی...چه خیال قشنگی

پ.ن۲: اینو بدون یه روز اهم میگیره دامنتو...

به ترس از اون روز که با من چشم تو چشم بشی! من تو فکر تو بودم تو بودی تو فکر کی؟
ا

ون روز خیلی دیر نیست... خودتم میدونستی که یه روزی دوباره با هم چشم تو چشم میشیم...دو سال..سه سال... چهار سال...شایدم پنج سال دیگه میام و  رو به روت وای میستم و میگم فلانی من همونیم که یه روزی توی یه جاده سرد از کوله بارت با کمال بی رحمی بیرون انداختیش و گفتی:

 هوا خیلی سرد بود... توی راه یخ زده پیدات کردم ...دلم برات سوخت...حالا کوله بارم سنگین شده... باید اضافه ها رو بیرون بریزم...تو اضافه ای!....

چقدر سرد!!!!!!!!!


حالا تو رفتی و من اضافه ماه هاست که توی همون جاده همون نقطه از سردی نگاه تو یخ زده ام و از پشت خیسی چشمانم رفتنت را مینگرم...

پ.ن۳: شنیدم  داری مرد میشی...داری بهم ثابت میکنی که دیگه بچه نمیخوای باشی...وقتی شنیدم دار ی چه کاریو شروع میکنی برات نا خود اگاه خوش حال شدم... شاید هر کی جای من بود ناراحت میشد...ولی من برای خوشحالیت خوش حال شدم... مبارکت باشه... دوست دارم بیامو خوشحالیتو از نزدیک ببینم....

پ.ن۴: بــاران کـه مـی بـارد...مــن تنــها نـگـران تـو هسـتـم...کـه بــی چـتــر مـانده باشی!  "فــریـد احـمـدی "

 پ.ن۵: در دلم چه میگذرد؟...عشق یا نفرت؟

 


ادامه مطلب
+تاریخ جمعه 28 آبان1389ساعت 21:35 نویسنده غزاله |

 

بعد رفتنت عزیزم

بس که تنهایی کشیدم

قامتم خمیده از بس

عشق تو به دوش کشیدم

تو غم بی همزبونی

هی میکشتم لحظه هامو

روی برگه های شعرم

خالی کردم عقده هامو

خاطرت جمع هر جا باشی

 توی غربت یه کسی هست

خاطراتت زندگیشه 

 اون غریبه خاطرت هست

اونکه تا هفت اسمونم

یه ستاره هم نداره

اون منم که دلخوشیشه

گل من کسیو داره!

مثل دیگرون نبودم

سر راهتو نبستم

میدونستم نمیایو

چشم به جاده ها نشستم

خاطرت جمع تو دل من

 تو حسابت

پاکه پاکه

این خطای دل من بود

اونکه افتاده به خاکت

تو روزایی که نبودی

نمیدونی چی کشیدم

صبح تا شب زخم زبون از هر غریبه ای شنیدیم

گل من سرت سلامت

 تو که خوش باشی غمم نیست

این همیشه ارزومه

پس دلیل ماتممم نیست

دیگه از گریه گذشته

به جنون کشیده کارم

تو که خوشبختی عزیزم

دیگه غصه ای ندارم

                                                         " محسن یگانه"


پ.ن: این گریه نیست...این سهمم از درده!

با اشک تمام کوچه را تر کردم...رفتی و ندیدی که چه محشر کردم...دیشب که سکوت خانه دق مرگم کرد...تازه دلبستگی ام را به تو باور کردم

پ.ن۲:اینجا کجاست؟ ان که در این گور خفته کیست؟

میپرسم از سکوت که بامن به گفت و گوست!

لرزد بنای هستیم از پاسخ سکوت:

"این گور خاطرات تو. وین گور ارزوست!                  "فریدون مشیری"

پ.ن۳: هفته ها میگذره اما گل من نیومده....دارم از غصه میپوسم چقدر این روزا بده...پرم از تنهایی... پرم از غصه و غم بیخیال.... اصلا تو نمیفهمی چی میگم!                                                                       " محسن چاوووشی"

پ.ن۴: منو دادی به بهانه ...به یه حرف عاشقانه... چه فروختی منو اسون زیر قیمت هیچو ارزون..اروم اروم بازی بازی زندگیم دادی به بازی...ما که باختیمو تموم شد الهی خودت نبازی...                                            "رضا صادقی"

+تاریخ پنجشنبه 13 آبان1389ساعت 13:50 نویسنده غزاله |

 

چه لاک خوش رنگی چه ارایش داری

چه دوست پسر(دوست دختر) خوبی چه ارامشی داری

وقتی توی فمی(غزاله ای) نی دیگه به تو فکر کنه

روزی صد بار زنگ بزنه تورو چک کنه

راستی شنیدم تو دیگه از ما خسته شدی

شنیدم به یه کس دیگه ای وابسته شدی

به دوست پسر (دوست دختر)جدیدت مبارک باشه

اصلا مگه میشه سلیقه شما بد باشه

میگن خیلی با هم خوشین خوب خدارو شکر

یکی هم پیدا شدو دل شما رو برد

منم که واسه رسیدن به تو  بی امیدم

تا جایی که یادمه هی دنبالت میدوییدم

بزار بگم حالا که داری میری راحت

بی لیاقت

 گفتی تا تهش باهاتم

 ولی دیدی طاقت نیاوردی و

 یکی دیگه رو جایگزین من اوردیو

خیلی راحت تو ابروی منو بردی

یه روزی فقط دست های تو بود تو دستم

ولی حالا حسابی وا نمیکنم روت اصلا

همه رو میپیچیدم و پاشدی رو دستم

خدایی تو وجود تو احساسی بود اصلا

دیگه  بروفکر منم نباشو راحت

با هر کی هست باش منم هواشو دارم

هر کی که با توهه یا یه جوری اشناس باتو

با اینکه بد بودی ولی باز شانس باتوست

چون نداریم هنوز حرمت نون و نمک

 با اینکه همه حرفای تو دروغ بود و کلک

ما که از همه خوردیم خوب میگیم تو ام روش

میتونی این موزیکو  بدی با صدای بلند گوش

میدونی امثال تو درو ورم پرن کوش

اون که باب میل منه و من بی تابشم

اون که به چشم نیاد بزرگ ترین ایرادشم

حتی به بدترین شکل بزنن زیرابشم

بازم دونسته با دروغاش سیاه بشم

اونکه بیادش من زیر بارون پیاده شب

قدم میزنم  اما نیست عین خیالشم

من تو فکرشو اون بی استرس میخوابه شب

یه روزی فقط دستای تو بود تو دستم

ولی حالا حسابی وا نمیکنم روت اصلا

همه رو میپیچیدمو پاشدی رودستم

خدایی تو وجود تو احساسی بود اصلا

یه روزی فقط دستای تو بود تو دستم

ولی حالا حسابی وانمیکنم روت اصلا

همه رو میپیچیدمو پاشدی رو دستم

شاید طبق معمول با یه شیشه مارتینی مستی

یا با دوست پسرت ( دوست دخترت)داری توی پارتی میرقصی

یا شایدم اونو مثل من ازاراش میدی

یا خیلی ولو روی تخت ماساژش میدی

مثل من حرصت میده که دیوونه بشی

سرش داد بزنی بگی تو خونه بشین

بگی جایی نرو دور همه رو خط بکش

 ولی خودت جلو اینه بکشی خط چشم

که به قرارت برسی و تو با اون باشی

میگن شیفتش شدی  تابع قانوناشی

اخه مگه یه ادم تا این حد میشه بی رحم

نبودی ببینی تو نبودت چی کشیدم

اواره کوچه خیابونا شدم

عین بی خونه ها

درست عین دیوونه ها

با خودم حرف میزدم

میگفتم بر میگرده میاد میمونه پیشم

فکر میکردم میدونی نباشی دیوونه میشم

                                                                           "مبارک باشه"2afm

 

این اهنگ منو یاد تو میندازه و کارات!

 

 

 


پ.ن ۱:هنوزم به یادتم

مثل روز های برفی که تن افتابو میخواد...مثل خاطرات کهنه که به یاد تو نمیاد

خسته ام خسته ی خسته...خسته از ندیدن تو...چرا قسمتم نمیشه لحظه ی رسیدن تو..اخی چقدر با این جمله خاطره دارم

پ.ن۲:از غیب ندا میرسه که برمیگردی...ولی من هیچ امیدی به  برگشتت ندارم...

این روزا خیلی خود دارم....از درون پرم...مثل اتشفشان...

پ.ن۳:پیر شدم تو این قفس ...یکم بهم نفس بده...رحم و مروتت کجاست...جوونیامو پس بده...

فکر نمیکردم بزاری زار و زمین گیر بشم...فکر نمیکردم که یه روز این جوری تحقیر بشم...

 اون همه که دلم برات  به ابو اتیش زده بود حتی اگر سنگ بودی دلت به رحم اومده بود

پسند من تو هستی که این همه بخت من سیاست...دلبر خود پسند من قله ی خوشبختی کجاست؟

ازت میخواستم بمونی...بهت میگفتم که نری...اینروزا نیستی اما باز به پات میفتم که نری

تو فکرتم اما دلم هی میگه فکرشم نکن

یکم به فکر تو نبود پس دیگه فکرشم نکن

 

 قله خوشبختی کجاست؟

 

+تاریخ یکشنبه 2 آبان1389ساعت 16:53 نویسنده غزاله |

 

شمع مرده

این شعله های خشم که در دیدگان توست

پاداش رنج های دل بینوای ماست؟

ان بوسه های مهر نخستین که هر زمان

میریخت از نگاه تو بر جان من کجاست؟

 

چشمی که جلوه گاه تمنا و شوق بود

امروز اشیان عتاب و ملامت است

و ان کس که جز سرود محبت نمی سرود

اکنون به سینه انچه ندارد محبت است

 

از اوج شادکامی و خوشبختی و امید

نومیدیم به قعر تباهی کشانده است

با این شکنجه دل سخت جان من

دگر در این جهان به امید که مانده است؟

 

بیچاره دل که از تو به ان یک نگاه ساخت

در شعله های خشم همان یک نگاه سوخت

اتش بزن به گریه تلخم نظر مکن

گریم به حال دل که چرا بی گناه سوخت!

 

تا از نگاه مهر تو محروم مانده ام

چشمم چو شمع مرده به بالین ارزوست

بیچاره من که عشق و امید تباه شد

خوشبخت ان که چشم تو امروز سوی اوست!

                                                                           " فریدون مشیری"


پ.ن: گفته بودم به تو در شعر نخست...که : بهار من و میگون منی...تو زمن مهر بریدی و نماند...نه بهاری نه گل و یاسمنی...سیل هم امد و میگون را برد... دیگر از غم نسرایم سخنی...میبرم سر به گریبان سکوت!!! فریدون مشیری

پ.ن۲:  فریدون مشیری

روزی اگر گذر کنی از خاکم

گویی که"داشت عشق مرا تا بود"

یاد از غروب عمر فریدون کن

هر جا غروب بود و تماشا بود!

پ.ن۳: همه ی اون عشق و محبت . حس این دل پاک من .چرا زیر سایه ی یک شب عشقمون  از یادت رفت؟؟؟

پ.ن۴: همه چیز این روز ها مصخره است ...مثل زندگی!

این روز ها ارزوی یک شونه واسه گریه کردنو دارم که بعدا از این که روی اون شونه گریه کردم پشیمون نشم

بعضیا چرا انقدر بی معرفتن؟؟؟ یه ادم تا چه حد میتونه نامرد باشه؟؟؟

خیلی دلم گرفته میخوام گریه کنم اما اشکم نمیاد...میخوام داد بزنم حرف بزنم خودمو خالی کنم اما نمیتونم با کسی حرف بزنم انگار همه غریبن

چرا هیچ کس منو نمیفهمه؟؟؟؟

پ.ن۵: تو روز هایی که نبودی...نمیدونی چی کشیدم.... صبح تا شب زخم زبون از هر غریبه ای شنیدم...گل من سرت سلامت تو که خوش باشی غمم نیست...این همیشه ارزومه ...پس دلیل ماتمم نیست...دیگه از گریه گذشته...

به جنون کشیده کارم...تو که خوشبختی عزیزم...دیگه غصه ای ندارم...

 چقدر با این شعر خاطره دارم ...روز اخر لحظه ی اخر با گریه و التماس بهت گفتم: فقط یه قول بهم بده...قول بده خوشبخت شی..این اهنگ منو یاد اون شب میندازه... انگار زیر قولت زدی

 

+تاریخ چهارشنبه 14 مهر1389ساعت 19:59 نویسنده غزاله |

 

اتش

کاروان رفته بود و دیده من

همچنان خیره مانده بود به راه

خنده میزد به درد و رنجم .اشک

شعله میزد به تارو پودم اه!

 

رفته بودی و رفته بود از دست

عشق و امید زندگانی من

رفته بودی و مانده بود به جا

شمع افسرده جوانی من

 

شعله سینه سوز تنهایی

باز چنگال جانخراش گشود

دل من در لهیب این اتش

تا رمق داشت دست و پا زده بود

 

چه وداعی! چه درد جانکاهی

چه سفر کردن غم انگیزی!

نه نگاهی . چنان که دل میخواست

نه کلام محبت امیزی

 

گر در انجا نمیشدم مدهوش

دامنت را رها نمیکردم

وچه خوش بود کاندر ان حالت

تا ابد چشم وا نمیکردم

 

چون به هوش امدم نبود کسی

هستیم سوخت اندر  ان تب و تاب

هر طرف جلوه میکرد در نظرم:

برگ ریزان باغ عشق و شباب

 

وای بر من نداد گریه مجال

که زنم بوسه ای به رخسارت

چه بگویم فشار غم نگذاشت

که بگویم : خدا نگهدارت!

 

کاروان رفته بود و پیکر من

در سکوتی سیاه می لرزید

روح من تازیانه ها میخورد

به گناهی که: عشق میورزید

 

او سفر کرد و کس نمیداند

من در این خاکدان چرا ماندم؟

اتشی بعد کاروان ماند

من همان اتشم که جا ماندم!

                                                       "فریدون مشیری"


او میدانست مرا خواهند کشت

و من میداسنتم او کشته خواهد شد

هر دو پیشگویی درست در امد

او چون پروانه ای بر ویرانه های عصر جهالت افتاد

و من در میان دندان های عصری که

شعر را

چشمان زن را

و گل سرخ ازادی را می بلعد

در هم شکستم.

                                                      "نزار قبانی"


پ.ن۱:وقتی امید بودنت بود مینوشتم از تو.وقتی بودی مینوشتم از تو. وقتی  می رفتی نوشتم از تو! وقتی نه خودت هستی و نه امید بودنت چه بنویسم از تو؟

پ.ن۲: هرگز از تو چیزی به انها نگفتم...اما تو را دیده اند که در چشمانم تن میشویی                   " نزارقبانی"

پ.ن۳: دوستدارانت سرغت را ازمن میگیرند و من به همه نشانی سنگ قبرت را میدهم! 

پ.ن۴: از سال های گمشده با تو پشیمان نیستم...پشیمانی حرفه ی من نیست...و پشیمان نیستم...

میدانم که روی اسبی بازنده شرط بسته بودم!

+تاریخ شنبه 27 شهریور1389ساعت 16:41 نویسنده غزاله |

 

نوای بی نوایی

مرا میخواستی تا شاعری را

ببینی روز و شب دیوانه خویش

مرا میخواستی تا در همه شهر

زهر کس بشنوی افسانه خویش

 

مرا میخواستی تا از دل من

 بر انگیزی نوای بینوایی

به صد افسون دهی هر دم فریبم

به دل سختی کنی بر من خدایی!

 

مرا میخواستی تا در غزل ها

تو را "زیباتر از مهتاب" گویم

تنت را " در میان چشمه نور"

شبانگاهان مهتابی بشویم

 

مرا میخواستی تا نزد مردم

تو را الهام بخش خویش خوانم

به بال نغمه های اسمانی

به بام اسمان هایت نشانم

 

مرا میخواستی تا از سر ناز

ببینی پیش پایت زاریم را!

بخوانی هر زمان در دفتر من

غم شب تا سحر بیداریم را

 

مرا میخواستی اما چه حاصل

برایت هرچه کردم باز کم بود

مرا روزی رها کردی در این شهر

که این قطره دل دریای غم بود

 

تو را میخواستم تا در جوانی

نمیرم از غم بی همزبانی

غم بی همزبانی سوخت جانم

چه می خواهم دگر زین زندگانی؟

                                                              " فریدون مشیری"


پ.ن ۱: عمری گذشت و عشق تو از یاد من نرفت...دل همزبانی از غم تو خوش تر نداشت...این درد جانگداز ز من روی برنتافت...وین زنج دلنواز زمن دست بر نداشت!

پ.ن ۲: هر شب به این فکر میکنم که لذتی که از با تو بودن میبردم هیچ وقت برام تکرار نشد... ای کاش این لذت رو ازم نمیگرفتی

پ.ن ۳: سر درد هام شدید تر شدن ..هر روز هر ثانیه بد تر از روز ها و ثانیه های قبل...مطمئنم برم دکتر اینبار بهم سی تی اسکن رو میده

یه گوشه ای پشت سرم که انگار وول میخوره ...دیشب به خواهرم میگفتم اگر تومور باشه اولین کاری که میکنم میرم پیداش میکنم یکی میزنم تو گوشش به جبران وقتی که هر شب با تیکه ها و فریاد هاش توی گوش من میزد

پ.ن ۴: حس مرگ ولم نمیکنه/// بچه که بودم هر روز هر ثانیه هر وقت که میتونستم  میرفتم سراغ  بازی خاله بازی ...انگار نمیتونستم ولش کنم... فقط وقتی از اون حس بیرون میومدم که موقع نهار  یا شام بود و مامانم صدام میکرد... حس مرگ برام شده مثل اون حس خاله  بازی و شر و شور و حس ممتد  اون موقع...ولم نمیکنه ... من هر ثانیه در حال مردنم و فقط وقتی حس میکنم که زندم که موقع نهار یا شامه!!!

 پیش خود میگویم چه خوش رفتم زدست!!!!    فروغ فرخزاد

پ.ن ۵:دوست صمیمیم رو که حتی یه بارم ندیده بودمش رو بالاخره دیدم بعد یکسال و نیم..چقدر این دوست دوست داشتنی بود!!!

 

+تاریخ سه شنبه 23 شهریور1389ساعت 16:26 نویسنده غزاله |

 

نگه دگر بسوی من چه میکنی؟

چو بر رقیب من نشسته ای

به حیرتم که بعد از ان فریب ها

تو هم پی فریب من نشسته ای

 

به چشم خویش دیدم ان شب ای خدا

که جام خود به جام دیگری زدی

چو فال حافظ ان میانه باز شد

تو فال خود به نام دیگری زدی

 

برو... برو...به سوی او. مرا چه غم

تو افتابی...او زمین... من اسمان

بر او بتاب ز انکه من نشسته ام

به ناز روی شانه ستارگان

 

بر او بتاب زانکه گریه میکند

در این میانه قلب من به حال او

کمال عشق باشد.این گذشت ها

دل تو مال من.تن تو مال او

 

تو که مرا به پرده ای کشیده ای

چگونه ره نبرده ای به راز من؟

گذشتم از تن تو زانکه در جهان

تنی نبود مقصد نیاز من

 

اگر بسویت این چنین دویده ام

به عشق عاشقم نه بر وصال تو

به ظلمت شبان بی فروغ من

خیال عشق خوشتر از خیال تو

 

کنون که در کنار او نشسته ای

تو و شراب و دولت وصال او!

گذشته رفت و ان فسانه کهنه شد

تن تو ماند و عشق بی زوال او!

                                                      " فروغ فرخ زاد"


پ.ن۱: روز ها رفتند و من دیگر...خود نمیدانم کدامینم....ان من سر سخت مغرورم... یا من مغلوب دیرینم؟  "فروغ فرخزاد "

پ.ن ۲:حالم بده...سرم درد میکنه... اعصابم خیلی خورده

شما هم اگر یه شبه میفهمیدی عشقتون چرا ولتون کرد مثل  من میشدید... وقتی یه شبه میفهمید هر چی شک داشتید همش درست بوده مثل من میشدید...صدای خنده های اونی که عشقمو ازم گرفت  تو گوشمه...

وای خدایا هیچ وقت نمیبخشمش..............

پ.ن۳:هنوز توی شوکم...شوک اینکه همه ی دروغ ها راست بود...عشق من برای او همچون ماست بود...و او هیچ وقت نفهمید که از بین اون همه دورویی و ریا در زندگیش عشق من با او همچون اینه ای روراست بود!

 

+تاریخ سه شنبه 16 شهریور1389ساعت 17:7 نویسنده غزاله |

با چه عشق و به چه شور

فواره های رنگین کمان نشا کردم

به ویرانه های رباط نفرتی

که شاخساران هر درخت اش

انگشستی ست که از قعر جهنم

به خاطره ی اهریمن شاد اشارت میکند

و دریغا ــ ای اشنای خون من  ای همسفر گریز!

انها که دانستند چه بی گناه

 در این دوزخ بی عدالت سوخته ام

در شماره گناهان تو

کم ترند

 


 

پ.ن:در به در از باد زیستم در سر زمینی که گیاهی در ان نمروید       " احمد شاملو"

پ.ن۲: امروز پیش روانشناس بودم چه قدر حالم خوبه!۱ کاشکی همیشه این حسو داشتم

پ.ن۳: کوه ها با نخسیتین سنگ ها اغاز میشود و انسان های با نخستین درد ها...در من زندانی ستمگری بود که به اواز زنجیرش خو نمیکرد

" من با نخستین نگاه تو اغاز شدم"

+تاریخ پنجشنبه 11 شهریور1389ساعت 12:42 نویسنده غزاله |

 

تو و جاده در تنهایی من هم دستيد

وقتی به تو فکر ميکنم

جاده می آيد

وقتی در جاده می روم

تو همراهم نيستی

                                              "کیوان مهرگان"

 

پ.ن: صدای ویبره ی گوشیم داره میاد...بهم میگه پیغامی که از سر  تنهایی و دلتنگی به کسی دادی رسید...من که کسی رو جز خدا ندارم پس چرا بهم گفت که پیغامت رسید؟؟؟ دروغ میگه!

پ.ن۲: خیلی دلم گرفته... دلم به حال خودم میسوزه...چه دل غمگینی دارم. چه ساکت در غم دلتنگی خود عزا گرفته است

پ ن ۳:چقدر بغض من مظلوم است که برای خسته نشدن چشمانم  فریاد نمیزند

 

در جواب یک دوست: خیر فامیلی من مالکی زاده نیست

 

+تاریخ جمعه 5 شهریور1389ساعت 1:15 نویسنده غزاله |

سلام خیلی عصبانیم ای بابا دوهفته است منتظر یه بنده خداییم که جواب منو بده

اگر داد!!!!!!!!!!!!

اه اه خدایا امیدوارم کار هیچ کس به  این افریده ی پیچیده ات انسان نیفته...که اگر بیفته طرف پیر میشه تا کارش حل شه.

اه اه اعصابمو بهم ریختن یه اقایی هست قرار توی این دو هفته ی گذشته وقت بزاره برای من تا شاید یه مشکلی که برام پیش اومده حل شه انگار نه انگار مورد من اورژانسیه...هرچی با یه حرف کوچولیی یادش میارم که باهاش کار دارم منو میپیچونه فکر کرده با بچه طرفهههههههههههههه....شاید قصد پیچوندنم نداره ولی داره تقریبا اینکارو میکنه...منو باش همیشه اسم این طرف رو تو اولین دعا هام میاوردم همیشه اولین کسی که دعاش میکردم این بود....هه من ساده رو بگو!!!!!

یکی نیست بهش بگه اخه ادم حسابی تو خودت خوشت میاد یکی بپیچونتد....خجالتم نمیکشن هیچ یه عذر خواهی هم نمیکنن....پیش خودشونم نمیگن حداقل وقت نداریم بگیم که نپیچوندمش که نکنه توی این ماه رمضونی یه بنده ی خدایی از  دستم ناراحت باشه....

بعد نمیدونم این روزه ها چه جوری قبوله

همچین که کارش افتاد به یکی عین خودش میفهمه چه دنیای کوچیکیه...

ادم به غلط کردن میفته اومده بودم جریانه دیروز خودمو براتون بگم که چقدر لذت بخش بود اخه یکیو بعد چند ماه دیدم که تو قلبم جایی داره  برای خودش البته جدیدا... این بابا اعصابمو بهم ریخت....

 

اقای شبه لیمو ترش حرص منو در اوردی!!!!

 


 این شعر هیچ ربطی به متن بالا نداره


 خسته

 از بیم و امید عشق رنجورم

ارامش جاودانه میخواهم

بر حسرت دل دگر نیفزایم

اسایش بیکرانه میخواهم

 

پا بر سر دل نهاده میگویم

بگذشتن از ان ستیزه جو خوشتر

یک بوسه ز جام زهر بگرفتن

از بوسه اتشین او خوشتر

 

پنداشت اگر شبی به سر مستی

در بستر عشق او سحر کردم

شب های دگر که رفته از عمرم

در دامن دیگران بسر کردم

 

انکس که مرا نشاط و مستی داد

انکس که مرا امید و شادی بود

هرجا که نشست  بی تامل گفت:

(( او یک زن ساده لوح عادی بود ))

 

میسوزم از این دو روئی و نیرنگ

یکرنگی کودکانه میخواهم

 ای مرگ از ان لبان خاموشت

یک بوسه جاودانه میخوهم

 

رو پیش زنی ببر غرورت را

کو عشق تو را  به هیچ نشمارد

ان پیکر داغ و دردمندت را

با مهر به روی سینه نفشارد

 

عشقی که ترا نثار ره کرده

در سینه ی دیگری نخواهی یافت

زان بوسه که بر لبانت افشاندم

شورنده تر اذری نخواهی یافت

 

در جست و جوی تو و نگاه تو

دیگر ندود نگاه بی تابم

 اندیشه ان دوچشم رویایی

هرگز نبرد زدیدگان خوابم

 

دیگر به هوای لحظه ی دیدار

دنبال تو در بدر نمیگردم

دنبال تو ای امید بی حاصل

دیوانه و بی خبر نمیگردم

 

در ظلمت ان اتاقک خاموش

بیچاره و منتظر نمیمانم

هر لحظه نظر به در نمیدوزم

و ان اه نهان به لب نمیرانم

 

ای زن که دلی پر از صفا داری

 از مرد وفا مجو مجو هرگز

او معنی عشق را نمیداند

راز دل خود به او مگو هرگز

 

                                                                     " فروغ فرخزاد "

+تاریخ چهارشنبه 3 شهریور1389ساعت 15:59 نویسنده غزاله |

 

من ان ققنوسیم که بعد از هر بارسوختن وخاکستر شدن باز هم تن باشکوه خود را از زیر خاکسترهای شکست تا اوج غرور سرمستی  به پرواز در میاورد

من هیچ گاه نمیمیرم

از این رخت سیاه که بر تن وبم پوشانده ام خسته ام...دیگر برای سیاه پوشی وقتی نیست....زمان زمان پرواز است نه قایم شدن در لا به لای چوب های خشک لانه ی شکست....

تمام خاطرات تلخم را در گوری از زمان پنهان کرده ام تا مجبور نباشم با خودم به هر دیاری که میروم بر دوش  بکشم دردودل هایم زیاد است به اندازه این شب هایی که هیچ وقت صبح نشد و من هر بار تا صبح گریست

 

                                             


تنها امیدم که نا امیده

امید من دوباره ته کشیده

لحظه به لحظه فکر نا امیدی

 این لحظات امونمو بریده

اونکه میگفت با دست های دل من 

از قفس بی کسی ازاد شد

چیشد که با گریه من شاد شد

با شبنم اشک من اباد شد

از وقتی رفت یه روز خوش ندیدم

خواستم دلم یه گوشه ای بمیره

خسته شدم چه انتظار سختی

یکی بیاد جون م نو بگیره

قلب من از تپیدنش خسته شد

لحظه با ضربه های معکو س مرد

قلب من از خستگی خوابش گرفت

این دل نا امید و مایوس مرد

شاید صدای زخمی دل من

مرهم زخم های دل تو باشه

شاید که قصه جدایی من

نذاره هیشکی از کسی جداشه

از وقتی رفت یه روز خوش ندیدم

خواستم دلم یه گوشه ای بمیره

خسته شدم چه انتظار سختی

یکی بیاد جون منو بگیره

قلب من از تپیدنش خسته شد

لحظه با ضربه های معکوس مرد

قلب من از خستگی خوابش گرفت

این دل نا امید و مایوس مرد

"محسن یگانه"

پ.ن: رفتنت انقدر ها هم فاجعه نیست... من مثل بید های مجنون ایستاده میمیرم

از وب رها(هنگامه)

 

+تاریخ پنجشنبه 28 مرداد1389ساعت 16:21 نویسنده غزاله |

.به گوشت میرسه روزی ، که بعد از تو چی شد حالم
چه جوری گریه میکردم ، که از تو دست بردارم
نشد گریه کنم پیشت ، نخواستم بچه رفتارم
نخواستم بفهمی تو ، که من طاقت نمیارم
دلم واسه خودم می سوخت ، برای قلب درگیرم
یه روز تو خنده هات گفتی ، تو میمونی و من میرم
سرم رو گرم میکردم ، که از یادم بره این غم
ولی بازم شبا تا صبح ، تو رو تو خواب میدیدم

+تاریخ سه شنبه 29 تیر1389ساعت 19:54 نویسنده غزاله |

دلم برات تنگ شده گرچه میدونم دیگه دلت از سنگ شده... میخوام دردو دل کنم خیلی ساده تر.حس میکنم هنوزم دوست دارم اما نه مثل قبل هنوزم صدات توگوشمه لحظه ای که ترکم کردی رو خوب یادمه. میدونم دیگه به یادم نیستی دیگه تو لحظه های تنهایی کنارم نیستی اخه هر روز سر سجاده میبینم اسمت تو دعا هام نیست... دیگه خوشبختیه تو تو لیست ارزو هام نیست...دیگه میبینم که  تو خودت نیستی دیگه از جنس معصومیت و پاکی برام نیستی.... هر روز میبینمت پشت قاب شیشه ای...دستم اروم میزارم رو صورت  مخملیت...همون صورتی که شده قبله گاه سجده ی خیلی ها....قبله ی سجده ی ادم های پوچ و پر مدعا... ادمایی هم جنس خودت... حرفاشون مفته مثل حرف های خودت... میدونم هنوز داری تو مرداب غرور دست و پا میزنی...شاید دیگه به جای اسم خدا فقط  اسم خودتو صدا میزنی.. میبینی چقدر راحت دربارت قضاوت میکنم....گناه من نیست من کار های خودتو تکرار میکنم.... وقتی  بار اول تو چشات زل زدم و گفتم سلام  چهره ات پر از صمیمیت بود  تو چشم های نازت  پر از معصومیتو نجابت بود.... اما وقتی صدات  شد سوهان روح من تو چشات غرور رو دیدم ...اون تو نبودی من پیر مرد عجوزه  رو درونت دیدم   دیدم که خودتو سپردی دست اون...دیدم افتاده مثل خوره به جونت اون.... دیدم داره کم کم یادت میره ادمارو ...دیدم چقدر راحت داری از دست میدی وجدان رو ...وقتی  سر من داد میزدی دیدم که حرف ها از زبان عشق من نبود.... هر چی میخواستی میگفتی ولی خودتم میددونستی این حق من نبود... از زبان اون عجوزه بود که مرام و معرفت نداشت....همون که تو وجودت گل هرزه ی نمک نشناسی رو کاشت.... همونی که به خاطر خود بینی هات تو وجودت جون گرفت... اون یه شعله بود که به خاطرش یه جنگل اتش گرفت...پرنده ی خوشبختی مرگ رو تو جنگل دید و از شاخه ی زندگیت پر گرفت....

+تاریخ یکشنبه 15 فروردین1389ساعت 17:57 نویسنده غزاله |